اردیبهشت ۱۳۸۷
امروز در دوهفته نامه تندیس به مطلبی کوچک ولی غم انگیز برخورد کردم. عنوان این مطلب "سرانجام مرد نی لبک زدن" بود که اشاره ای داشت به سرنوشت تلخ این اثر شاهکار بهمن محصص. البته چیزی که باعث شد خامه!!! (منظور همان کیبورد است) به دست گیرم، بخشی از صحبت های
آقای حبیب الله صادقی ، رئیس موزه هنرهای معاصر بود که می گوید: " بخش هایی از آن عریانی خاصی دارد که گرچه اروتیک نیست ولی باید با مولفه های اجتماعی ما تطبیق پیدا کند تا بتوانیم آن را در باغ موزه هنرهای معاصر به نمایش بگذاریم!!! " . آقای صادقی همیشه نسبت به هنر و هنرمندان عنایتی وصف ناشدنی دارند و زحمات ایشان در این زمینه بر کسی پوشیده نیست اما ( این " اما" در فرهنگ ایرانی از اهمیت برخوردار است) لازم می دانم چند نکته ای یادآوری کنم. نخست اینکه منظور از عریانی خاص چیست؟! شاید منظور رئیس موزه این است که این مجسمه " لخت و پتی " است و البته مسئولیت و ادب ایشان ایجاب می کند تا عفت کلام پیشه کنند ( حاشا که ما مسئولیتی در جایی نداریم ). مسئله دیگر تشکری است از جناب رئیس که با تصمیم گیری فداکارانه خود درباره مولفه های اجتماعی همه انسان های دنیا، زحمت اندیشیدن را از دوش همگان کم نمودند. تا پیش از این گمان می بردیم، این آثار هنری هستند که مولفه های اجتماعی و فرهنگی را ترسیم می کنند ولی از این به بعد گمان می کنیم این مولفه های اجتماعی هستند که خط مشی هنر را ترسیم می کنند. ولی چیزی که بیش از همه شگفت آمد این است که چطور یک اثر هنری بی جان، پس از ساخته شدن می تواند با مولفه های اجتماعی سازگار شود؟ من در این زمینه بسیار فسفر سوزانده ام و به بسیار نتایج رسیده ام که نمونه هایی از آن را بدون هرگونه چشمداشت مالی ارائه می دهم:
۱- در حالت نخست می توانیم یک شلوارک مامان دوز!!! برای مرد نی لبک زن سفارش دهیم و هزینه آن را از محل یک درصد بودجه ندیده خریداری آثار هنری، تامین کنیم( فکر همه جا را کرده ام )
۲- در حالت دوم می توانیم فراخوان دهیم و همه هنرمندان مکتب یار و دلدار را جمع نموده و با کمک آن بزرگواران بخش هایی را که عریانی خاص!!! دارد گِل بگیریم. سپس برای اعلام اسامی منتخبان، نام آن ها را درون کوزه بیندازیم و الی آخر...
۳- در حالت سوم می توانیم این مجسمه را با سه برگ از شاهنامه "مَشتی غلام هیچ کجا آبادی" سر به سر بدهیم برود و خیرش را ببینیم. چه بسا که با مولفه های اجنبی ها جور در بیاید.
۴- اگر هیچ کدام از این راه ها موثر واقع نگردید، باید رو راست باشیم و نامه ای را به این مضمون به بهمن محصص که نمی دانیم کجاست، بنویسیم: " بهمن جان صلام. امیدوارم دچار غم قربت نباشی. می خواستم بگویم اگر فرصت کردی یه سری به انبار موزه بزن و این تیر و تخته های لخت و پتی خودت را تحویل بگیر. در غیر این صورت مجبور می شویم آن را با مولفه های اجتماعی تطبیق دهیم. پیشگام نقاشی نوی ایران هستی که باش. معروفترین نقاش ایرانی هستی که باش. برای خودت هستی. به اردشیر صلام برسان "